دلم بوی بهاری تازه می جوید!

مرداد 84 بود که این وبو ساختم...مثل همیشه قصدم شناختن ادمای جدیدو جدیدتر بود...بچه تر بودم و دلم می خواس ببینم خارج از این شهری که من توشم ادما چه جوری زندگی میکنن؟!

خب روزای اول بعد از اولین پستم (علاقه ها:که خیلی بچه گونه وخنده دار بود!)کارم فقط سرزدن به وب این و اون بود...از وب رضا (ویبره) فرامرز و بعدم رضا رو شناختم...بعد دوستام کلی شدن...خوب بود...خوش بودم...شایدم بهتره بگم سرخوش!...شاد بودیم...فقط روی همو میدیدیم و بهم می خندیدیم!

باهم کل کل می کردیم و ...

گذشت!

خیلی چیزا گذشت...

واین بارم گذشت زمان همه چیزو عوض کرد...

خیلی چیزا تکون خورد...

بزرگ شدم و خیلی چیزا...خیلی جاها برام کوچیک شد...

یک سال بود که دیگه وب نمی نوشتم...

اینترنت یه راه شناختن ادمای جدید بود...و من از میون اون همه رو یکی زوم شدم و خواستم بشناسمش...که البته یه کم گرون تموم شد برام...

اون موقعا وقتی 14 سالم بود...پسرخالمو دوس داشتم...نمی دونم کیا یادشونه...ولی خب عشق خام کودکی بودو گذشت...هنوزم وقتی می بینمش از خجالت اب میشم...

اون تنها کسیه که که خونشون همین وراست و از همه چیزه من خبرداره و همیشه صمیمی تر از یه داداش کمکم می کنه...البته پسرا تو تصمیم گیریاشون بی رحمتر از دختران...واسه همون من نمی تونم به سرعت و با همون صراحتی که اون میگه یه تصمیمو عملیش کنم...

 

شهابم یکی دیگه از دوستایی بود که اینجا شناختمش...(البت منظورم از شناختن همون اشنا شدنه)

و یه چیزیش همیشه متعجبم می کنه...این که مث اکثر مردای دیگه دست از عشق از دست رفتش نمی کشه...

البته رو این حرفم خیلی دقت نکنین چون یه قضاوت بود که پایش همون شناختیه که از شهاب دارم...

 

سمیرا!

اون موقعام سمیر وب نویسی میکرد...نامرد نالوتی یهو معلوم نشد کجا غیبش زد...

به هر حال چن وخ پیش که اومدم اینجا دیدم واسم کامنت گذاشته...

چون کم میتونیم بیایم نت (هردوتامون) الان باهم تلفنی در ارتباطیم...

البته خانوم اکثرا پیش نامزدشه و گوشیشم خاموش!ولی خب...من می درکمش دیگه!:دی

ایشالا خوشبخت زندگی کنن همیشه پیش هم!

 

دیگه کسی نیس که این روزا بش سر زده باشم...

دلیل نوشتن این پستم رضا بود...رفتم تو وبشو خوندم که چی نوشته بود...هنوزم مث قبله و این بار به سادگیه بار قبل_یعنی 3 سال پیش) که ازش خواستم خودشو پیدا کنه و بکشه بیرون نمی خوام این کارو بکنه...

چون میدونم خیلی سخته...

فک می کنم الان بهتر می تونم بفهمم چه جوریه...البته هیچ کس هیچ وخ تا دقیقا تو شرایط یه نفر قرار نگیره نمیتونه اونو کاملا درک کنه...

 

راستی تا یادم نرفته:

مریم جون..گوشی رو پس دادم عزیز و خطم فک می کنم واسه همیشه خاموش باشه...

میلم واست نوشتم اما چون مال خیلی وقته باید یه دونه دیگم ضمیمش کنم...

به محض این که تونستم میفرستمش برات...

 

اوقاتتون خوش!:)

 

زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید

دلم بوی بهاری تازه می جوید
میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد
سراغ از عشق بی اندازه دیگر نیست
و سهم قلب من آنجا نمی باشد
سراسر معنی بی مهر پوسیدن
سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن
سؤال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود
سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟

دلم بوی بهاری را تازه تنها میان برگ هایی تازه می خواهد
نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز
میان رستنی تازه
نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار
دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد
نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند
برای رستنی تازه
نه در انبوه ماندن ها...

/ 2 نظر / 8 بازدید
محمد

سلام ابجی خوبی عزیز ممنونم که باز خبر کرد این اپت هم عالی بود باز هم منتظرتم من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم

رضا م

سلام .. چطوری ! ای بابا حالا مگه چند سال گذشته ؟ اگه تو پیر شدی پس من چی هستم ؟ حتما فسیل ! ! هنوزم شادمهر گوش میدم اما جدیدا ازش خوشم نمیاد ! رفته با یه دختر خارجی ازدواج کرده و ابروی طرفداراشو برده ! این روزا من فریدون گوش میدم .. رضا هم هنوز از دور جویای حالش هستم ..راستی یه وبلاگ هم درست کرده ها اسمش سیاهچاله هست ! ولی دیگه اون رضای سابق نیست! نمیدونم چرا دیگه از من خوشش نمیاد؟ شاید ازم دلخور شده ! اسم وبلاگت چرا عوض کردی ؟ یادمه نوشته بودی که هیچ وقت ! اسم وبلاگمو دیگه عوض نمی کنم "( ریتم قلب من ) اسم قشنگیه .. اون روزا من به این اسم حسودی می کردم ! چرا به فکر من نرسیده بود ؟! بخون ! درسو می گم ! دانشگاه جای خوبیه ! من حسرت اینو می خورم که قدرشو ندونستم .. ادمای زیادی می بینی و دنیارو بهتر میشناسی ! راستی این فرامرز کجاست ؟ زنده هست / ! دیگه ..... هیچی .. من اپم .. یه سر بزن !