هیش کی زیر این گنبد کبود با من مث تو مهربون نبود....

 

فک کنم خدا بهم نشون داد که چه تهوع اوره که یه نفر بعد از اون که بهش بگی نمی خوایشم دست از سرت بر نداره!

و این که....

ببخش منو....البته از خدا می خوام احساست اینقد بدم نباشه اما می دونم زجر داره!

هر اصراری انکار میاره....

اگه میخوای یه کاریو انجام بدی یه چیزی رو ثابت کنی یا نظر یکیو عوض کنی فقط کافیه در عمل بی تفاوت بمونی...اما

روش متمرکز شو....توی ذهنت روی اون موضوع تمرکز کن و ببین چه راحت به چنگت میاد!

 

هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که راست نباشد.

 

هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که پیش نیاید.

 

هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که دیر نپاید.

 

اونم با این قدرتی که خدا داره معلومه که میتونه همه کاری بکنه... هیچ وخ رو اتفاقا منطقی فک نمی کنم.

هر چیزی ممکنه پیش بیاد کسی چه میدونه؟!

 

نمی دونه کتابی که خودش بهم داد باعث شد بفهمم میشه خیلی کارا کردو ازش جدا شدم!

دیگه نمی بینمش.

بهم زنگم نمی زنه.

تو خیابونم منو ببینه جلو نمیاد.

اما از این و اون می شنوم تسلیم نمیشه...و خندم می گیره....

اما بعدش می ترسم.....اره حسابی می ترسم!

چرا این جوری می کنه؟!

شاید مستقیم نه اما خیلی غیر مستقیم داره از من جلو میزنه!

چی باعث میشه اون هنوز امیدوار بمونه؟!

من که تصمیم و نظرمو خیلی قاطعانه بهش گفتم که!

اما اون هنوز امیدواره و معتقد به این که ممکنه یه روز همه چی درست میشه!

و من می ترسم!

 

هی...من چرا هنوز دوسش دارم؟!

مگه اون چی بود؟مگه چه جوری بود؟!

مگه به من چی می گفت؟

اون حتی ماهی یک بارم خیلی کم پیش میومد ازم یه تعریف خشک و خالیم بکنه...

این یعنی چی؟!

از چیه من خوشش میومد مگه؟!

مگه می گف؟!

شایدم هیچ وخ ازم خوشش نمیومد و فقط دلش برام سوخت و باهام موند...!

نمی تونم راحت بگذرم!

یه توصیه به همه اونایی که همو دوس دارن و قراره باهم بمونن:

همیشه به عشقتون حالی کنین چقد دوسش دارین!

نمیگم همش تا یه تق به توق خورد این طوری کنین...اما مطمئن باشین گفتنش چیزی از غرورتون کم نمی کنه...

اون واستون موندنی میشه....بهش بفهمون که براتون هیچ کس مثل اون نیس و اینو به غیر از وقتایی

که ناراحتین یا دلتون گرفته بگین....

وقتی خوشحالین و هیچ اتفاقی نیفتاده زمان بهتری واسه گفتنه اینه....!

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

رفت و بر نگشت نمي دانم كه بود يا چه بود ؟ افسانه بود يا اسطوره ؟ اما اين من بودم كه او را باور كردم دلم را از دعاهاي شبانه و جام چشمانم را از جرعه هاي يك ترانه پر كردم اما هيچ گاه بر نگشت نمي دانم كه بود يا چه بود ؟ افسانه بود يا اسطوره يا خيال واهي؟ تنها مي دانم كه رفت و برنگشت

محمد

قصه گو، تو بگو ! چرا من تنها شدم؟ مثل قطره از چشماش رها شدم ؟ خوب بگو! ** چطوري قلبم ولرزوند ؟ منو از جدايي ترسوند؟ شعر و تو چشماي من ديد عشق و از نگاه من خوند ؟ اون چطور فهميدكه قلبش توي قلب من اسيره؟، بدون صداو اسمش دل من كم كم ميميره؟ اي خدا .............. آخه من تا كي بايد تنها باشم عاشق عشق تو اين دنيا باشم من تا كي فقط بايد عاشق خدا باشم قصه گو، تو بگو ! كه چي شد اينطوري شد؟ مگه عاشقم نبود؟ پس چرا منو نبرد؟؟ عشق من با اون صدا منو به خدا سپرد اون برام اين مي خوند: « عزيزم خدا نخواست » منو عاشق كرد و رفت. قلب و جونم بي صداي اون شكست من ، خدا خدا مي كردم عشقم و صدا مي كردم اما اون صدا مو نشنيد حتي حالم و نپرسيد روح من دوباره پوسيد

محمد

زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابيم

مهشید

سلام ابجی هما خوبی زیر این گنبد کبود خدا با ما خیلی مهربونه ابجی فدات همیشه اون کاری که میدونی درسته انجام بده اون کاری که درسته در ضمن یادت نره ما هم خیلی دوست داریم همیشه باهاتیم [گل][ماچ]

رضا م

سلام .. به نظر من نباید به کسی که دوسش داری بگی که دوسش داری ! چون همه لذت عشق به اینه که طرف نفهمه دوسش داری..! چون اگه بدونه میذاره میره ..! در ضمن کسی رو که دوست داری همه حقی داره ! حتی این که تو رو دوستت نداشته باشه ..! اینو تو یه ام ام اس خونده بودم ..! من اپم .. آن شب فقط غم را بنامم کرده بودند. یک سینه ماتم رابنامم کرده بودند. محصول من از عشق و احساس این بود. یک درد مبهم را بنامم کرده بودند. گفتند تو لایق ترین فرد بهشتی. ولی نصف جهنم را بنامم کرده بودند

خودم

ماهان

سلام خوبی؟ به تو هم باید روز زن رو تبریک بگم؟ یه خورده کوچیک نیست واسه این تبریک؟[نیشخند]

سمیرا

سلام دیوووونه : دلم برات تنگ شده امتحانام تموم شد ولی یه درسمو نمی پاسم دوستت دارم نوشته هاتو خوندم واسه همینم گفتم دیووووونه یا علی

سم

چقدر خواهر و برادر داری[نیشخند]